|
خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت خواستم غم نخورم قصه ي دل هجران نگذاشت
خواستم کاخ بسازم بکشد سر به فلک ديدن کوخ نشينان بيابان نگذاشت
خواستم بحر دو نان منت دونان بکشم پاسخ مور به پيغام سليمان نگذاشت
خواستم شعر بگويم که بخندند همه گريه ي بيوه زن و اشک يتيمان نگذاشت
ادامه مطلب [ یکشنبه 09 تیر 1392 ] [ 15:24 ] [ shiz ]
اینکه ما کاری نکنیم و منتظر بمانیم تا امام زمان بیاید و همه چیز را اصلاح کند، انتظار نیست. چنین فهمی از انتظار همانند تحریفی است که در مفاهیم اسلامی دیگر رخ داده است.
ادامه مطلب [ چهارشنبه 05 تیر 1392 ] [ 23:34 ] [ shiz ]
تقسیم کننده کمپوتها با دیدن آن دو نیمه سیب چشمانش گرد شد و دهانش از تعجب باز ماند و یکهو زد زیر خنده. کمپوتی برداشت و به دست محمد حسین داد و همانطور که از او معذرت خواهی میکرد دوباره خندید.
ادامه مطلب [ چهارشنبه 05 تیر 1392 ] [ 23:33 ] [ shiz ]
آقا فوقالعاده به شهید بهشتی علاقمند بودند. وقتی میخواستیم خبر شهادت آیتالله بهشتی را به آقا بدهیم، واقعاً نمیدانستیم چگونه بگوییم. آن موقع آقا بر اثر سوء قصدی كه به ایشان شده بود، مجروح بودند. وقتی این خبر را شنیدند، بسیار برایشان ناگوار بود.
ادامه مطلب [ چهارشنبه 05 تیر 1392 ] [ 23:32 ] [ shiz ]
شخصی برای زیارت حضرت امیر(علیه السلام) به نجف اشرف رفته بود .برحسب اتفاق کل پولش را که برای مخارج سفر همراه داشت گم کرد.ناچار به مرقد حضرت علی ع رفت و به آن حضرت متوسل شد.بعد از توسل و گریه زاری به خواب رفت و در خواب حضرت به ایشان فرمودند که: پاسخ شما نزد اولین شخصی است که از دروازه شهر نجف اشرف وارد می شود.
ادامه مطلب [ دوشنبه 03 تیر 1392 ] [ 11:14 ] [ shiz ]
[ شنبه 01 تیر 1392 ] [ 20:24 ] [ shiz ]
عقربههای ساعت روز دوشنبه 30 خرداد سال 73 به عدد 14:26 نزدیک میشود و ناگهان صدای انفجار مهیبی در حرم رضوی میپیچد و بوی خون و سوختگی و دود، فضای حرم را پر میکند.
ادامه مطلب [ شنبه 01 تیر 1392 ] [ 20:22 ] [ shiz ]
حسن بن مثله جمکرانی میگوید: برخاستم و به در خانه آمدم، جماعتی از بزرگان را دیدم؛ سلام کردم، جواب دادند و آنگاه مرا آوردند تا جایگاهی که اکنون مسجد است.
ادامه مطلب [ شنبه 01 تیر 1392 ] [ 20:20 ] [ shiz ]
از دوران دفاع مقدس تا به امروز هر جا سخن از حاج ابراهیم همت به میان می آید، خواسته یا ناخواسته رشته کلام به سمت بسیجیان می رود.
ادامه مطلب [ شنبه 01 تیر 1392 ] [ 20:19 ] [ shiz ]
صاحب مغازه وقتی از سرقت اموالش مطلع شد، صدا زد: یا اباالفضل! من سقاخانهات را تمیز مىکردم، آب مىریختم، مردم را به یاد شما و برادرت حسین(ع) مىانداختم، حالا باید دزد مغازه مرا بزند؟ اگر مال من برنگردد، دیگر نه من و نه تو! ادامه مطلب [ شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 23:23 ] [ shiz ]
|
||
| [ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | ||